تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

جایی در پشت ذهنت، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

درهم نوشت

دیشب از کلاس که اومدم بیرون، یکی از بچه ها رو بیرون دیدم که داشت با تلفن صحبت می کرد، با سر خدافظی کردم که با دستش اشاره کرد. به سمت اشاره نگاه کردم یک پراید تیره رنگ بود که یک خانم و آقایی تووش نشسته بودن و یک سری کتاب از در و دیوار ماشین آویزون بود. یک پکیج هم از انواع موسیقی های اورجینال به ردیف جلوی ماشین روی داشبورد چیده شده بود. سلام کردم و کلی از این ایده خوشم اومد و با ذوق گفتم وای چه ایده باحالیییییییییییییییییی!

خلاصه که دوستم دو تا کتاب خرید و رفت و من نیم ساعت، 45 دقیقه اونجا وایسادم و حرف زدیم موزیک گوش دادیم و کتاب و موسیقی مختلف به هم معرفی کردیم. اونقدر که کتابها رو یک طرف چیدن و من نشستم تووی ماشین!

نهایتا هم با 5 تا کتاب و 3 تا DVD اومدم بیرون. الان اشتیاق اینو دارم که برم بشینم اون موزیک ها رو گوش کنم. کتاب دوست بازیافته رو هم که خریدم همون دیشب تووی مترو شروع کردم به خوندن.

امروز صبح با خواهری غذاها رو فویل کشی کردیم. آژانس که اومد یک سری رو بردم پایین و بعد چون دیرم شده بود باقی رو به خواهری سپردم! امروز ساعت یازده بازارچه خیریه غذا شروع میشه! امیدوارم ببینیمتون.

البته امروز من بعد از کار در فرهنگسرای ارسباران هستم. مراسم گرامیداشت استاد هوشنگ ضیایی! فکر می کنم طبیعت دوستان خوب ایشون رو بشناسند. خصوصا که ایشون مولف کتاب پستانداران ایران هستن و عمری رو صرف بررسی موجودات و خصوصا پستانداران ایران کردن. این مراسم هم توسط موسسه طبیعت گردی آوای ارسباران برگزار میشه و خوب من هم یکی از نیروهای اجرایی هستم و به همین خاطر امروز نمی تونم به بازارچه خیریه برم ولی فردا به عنوان بازدیدکننده میرم اونجا!

راستی به نمایشگاه گل و گیاه رفتین؟! نرفتین؟!!!!!!!! سه شنبه بعدازظهر من رفتم و چند تا گل پیش خرید کردم که فردا باید برم تحویل بگیرم. یعنی من بین اون باغچه های دست ساز می تونم عمری، واقعا عمری زندگی کنم! اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت تووی راه برگشت هم، تووی خیابون امیرآباد کارناوالی از تراکتورهایی که با گل تزیین شده بودند و مجسمه هایی که رویه شون با گل پوشیده شده بود، دیدم. خیلی جالب بود. فقط نمی دونم چرا اونقدر دیروقت داشتن این کارو می کردن؟!!!!!آخه آدم های زیادی تووی خیابون نبودن!

دوباره یاد آرزوم افتادم که یک کلبه چوبی وسط یک باغ و باغچه داشته باشم و زندگی کنم. یهنی کی می تونم به این آرزوم برسم؟! (شکلک یک عدد انسان شدیدا آرزومند و امیدوار)

آخر هفته بعد هم که سفر درس گیاهان داریم به تالش و من از الان تصمیم گرفتم که 5 شنبه رو مریض شم. (در راستای نداشتن مرخصی) الان من یک عدد موجود خبیث دروغگو هستم و وجدانم بسی درد می کنه، اما راستش مدیریت اینجا اونقدرا روراست نیست و سر مرخصی قبلی بدجوری فیلم سر من درآورد. اونقدر که عصبانی شدم و استعفا نوشتم اما بعدش به نحوی رضایت منو جلب کرد که نرم. دلم نمی خواد دروغ بگم، اما مثل نرود میخ آهنین در سنگ بدجوری در مورد مدیر محترم مصداق داره! اینه که در راستای این مطلب ناچارم واقعا مریض شم اما سبٌک تا سفر  به من و همسفرام زهرمار نشه!:((((((((((((


برچسب‌ها: کتاب, نمایشگاه گل و گیاه, سفر

بازارچه خیریه غذا

فردا و پس فردا یعنی 21 و 22 اردیبهشت 91، موسسه خیریه سرای یادمان توانا در بازارچه خیریه غذا در محل زیر، شرکت می کند:

شهرک غرب- هرمزان غربی- برج هشت- سالن اجتماعات از ساعت 11 صبح تا 10 شب

البته من هم به عنوان بازدید کننده روز جمعه در بازارچه هستم. سرو غذا هم در محل و هم به صورت بیرون بر انجام خواهد شد. منتظر همه شما هستیم و از دیدارتان خوشنود خواهیم شد. به ما سر بزنید، منتظریم.

پ.ن: هم غذاهای گیاهی و هم غیرگیاهی در بازارچه موجود است.

پ.ن: خواهری دیشب دلمه، کیک و امروز کوکو و چند نوع غذای دیگه برای این روز آماده کرده. چند نفر دیگه هم باقی غذاها مثل انواع آش و غذاهای محلی رو آماده کردند.

پ.ن: کاملاً درسته دارم وسوسه تون می کنم که حتما بیاین و از غذاهای ما بخرید و بخورید. در ضمن غذای محلی ما رو هم خواهری توی لیست گذاشته. نمیگم چیه تا خودتون بیاین و ببینین و بچشین! :))))))


برچسب‌ها: بازارچه خیریه غذا, موسسه خیریه سرای یادمان توانا, همیاری

شنبه خسته



خیلی خوابم میاد! یعنی به زور زل زدم به مانیتور و اصلا نمی تونم هیچ کاری انجام بدم!
فقط دارم لحظه شماری می کنم تا این شنبه کاری تموم شه و بزنم بیرون.



پ.ن: هفته قبل روز معلم یه سر رفتم مرکز دیدن خاله! همین فقط خواستم بگم رفتم.


برچسب‌ها: روزمرگی, خستگی

نگاه تو

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

 فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت ...

 پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!


همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه
ساده زندگی کن



برچسب‌ها: از دیگران

هووووووووووووورا سفر! آخ جون سفر!


هورا! امشب دارم میرم سفر. با دوستان کلاس اکوتور لیدر داریم میریم ترکمن صحرا. از فکرش نمی تونم یک جا آروم بگیرم. بدجوری دلم هوس طبیعت سبز و جنگلی داشت. حالا دارم میرم سفر طبیعت گردی. هوراااااااااااااااااااااااااااااااا!

ساعت 10 امروز صبح آزمون مصاحبه زبان برای کلاس اکوتور دارم. برام دعا کنید که خوب بتونم جواب بدم و هول نکنم.



بعدا نوشت: ساعت 9:35 از شرکت زدم بیرون و ساعت 10 در محل مصاحبه بودم. اما تا 11 نوبت من نشد. تا برگشت شرکت، شد ساعت 11:35.حالا باید از مرخصی بعد از ظهرم، نیم ساعت کم کنم وگرنه تبدیل به مرخصی روزانه میشه! :((

پ.ن: مصاحبه ام! اوممممممممم .... به نظرم متوسط بود، امیدورام نمره قبولی رو بگیرم. البته خوب می فهمیدم که چی میگه، اما استرس اینکه دیر شده بود باعث شده بود که کلمات رو گم کنم. البته خوب من کار ترجمه ام خوبه! اما در مکالمه، نزدیک به 6 ساله که دیگه حرف نزدم. نمی دونم چطور بود! البته خانم ممتحن با اون موهای صورتی خوشرنگش، وقتی به خاطر استرس عذرخواهی کردم که خوب نبود، گفت اختیار دارید. البته اونایی که به خاطر استرس رد می شدن رو می گفت می تونن با یک ممتحن دیگه مصاحبه کنن! اما به من همچین چیزی نگفت! دعا کن قبول شم!

پ.ن 2: تصمیم داشتم بعد از تموم شدن کلاس اکوتور، برم کلاس زبان! حالا هم انگیزه دارم و هم به خودم خیلی امیدوارم!D: ((:


برچسب‌ها: سفر, روزانه

اینجا جایی برای حیات نیست، اینجا دنیای خاکستری ماشین هاست!

درختهای این منطقه رو بریدن برای عریض کردن خیابون.

درختهای چتری که سایه بون پیاده رو بودن و آدم از قدم زدن زیرشون لذت می برد. حتی تووی تابستون گرم با دمای 40 درجه هم وقتی از زیر این درختها رد می شدی انگار کولر برات روشن می کردن. بماند که منظره اش هم خیلی قشنگ بود. یک راه که سایه بونی از درختهای نارون و بید مجنون داشت.

اینجا، شهر پرنده ها، حیوونها، درختها و حتی آدم ها هم نیست. شهر، شهر ماشین هاست. شاید واسه همینه که هوای این شهر باعث سرما خوردن روح آدمها میشه! شاید واسه همینه که آدمهای اینجا بیشتر شبیه ربات هستن تا آدم!

میشه یک کارتون فانتزی از هیولاهای ماشینی با این سوژه ساخت. هیولاهای ماشینی که سبزی و طراوت و زندگی را می دزدند و میخوان که یک دنیای مصنوعی و خاکستری بسازند.

پ.ن: یک خبر خوش- خانم دکتر در تدارک ازدواجه! یک نفرو که خارج از ایرانه بهش معرفی کردن. عید ایران بوده و بعد از رسیدن به تفاهمات قرار شده ظرف 3-4 ماه آینده همه چی رو آماده کنن تا بعد از عروسی با هم برن آمریکا! براش خوشحالم، اما فکر رفتنش و دور شدنش باعث میشه بغض کنم!

پ.ن 2: دیروز از مترو که اومدم بیرون، میرداماد بارون می اومد اونم چه بارونی! دیر شده بود. باید به کلاسم می رسیدم واسه همین فرصت نبود وایستم تا بارون کم بشه! از زیر ایوونها می رفتم، یهو دلم خواست برم زیر بارون، اصلا راهی نداشت دلم می خواست تووی اون بارون بدوم! از زیر ایوون اومدم بیرون و سرخوش زیر اون شر شر بارون تا کلاسم رفتم. حسابی سرحال اومدم یعنی با خودم می گفتم چرا موسسه امروز اینقدر نزدیک مترو بود. دلم می خواست بدوم و داد بزنم و زیر بارون خیس خیس بشم. (البته که خیس رسیدم سر کلاس) هوای دلم شاد و آسمونی شد و تموم خستگی بی خوابی شب قبل رو انگار آب با خودش برد.

پ.ن 3: از هفته دیگه دوباره کلاس های مرکز رو میرم، کلاس اسطوره ها رو نمیرم.

پ.ن 4: هفته دیگه دلم میخواد برم سفر! بچه های کلاس اکوتور لیدرمون می خوان برن ترکمن صحرا منم می خوام برم. امیدوارم 5 شنبه رو بهم مرخصی بدن! شما هم دعا کنید که بتونم برم. دلم سفر لری می خواد یعنی همش توو دل طبیعت و بی هیاهو! دعا کنید که بشه برم!


برچسب‌ها: روزانه, درخت, بارون

هوای بهاری و افکار من

از بعد از عید ساعت ناهاریمون نیم ساعت کم شد ولی در عوض بعد از ظهر نیم ساعت زودتر یعنی 4:30 می تونیم بریم خونه. با صحبتی که کردم ساعت کارم از 7:45 تا 8:15 شناوری داره که یعنی اگه ساعت 7:45 کارت بزنم ساعت 4:15 م یتونم برم. (البته به شرطی که کاری نباشه)

این دو سه روز بارونی بدجوری هوایی کرده منو. شنبه که کلاس داشتم اما به علت چندین شب متوالی بی خوابی و بدخوابی، تووی اتوبوس خوابم برد و ایستگاه مربوطه رو رد کردم و بنابراین رفت خونه و از ساعت 6 خوابیدم تا 6 صبح فرداش. یعنی فقط یکبار نامفهوم شنیدم که خواهری گفت: ا.. تو اینجایی؟ یه بارم آخر شبی گفت: این ملافه منو تو برداشتی و ملافه رو از روم برداشت و رفت. یعنی دوازده ساعت عینهو ... خوابیدم.

دیروز 7:50 شرکت بودم و با توجه به اینکه 1 شنبه ها کلاس ندارم، عصر می خواستم برای پیاده روی برم، ساعت 4:45 کارت زدم اما وقتی رفتم اون واحد دبدم بچه ها نمی تونن ایمیل یاهو واسه آگهی های شرکت بسازن و منم امتحان کردم یکی رو ساختم و خواستم برم که همکارم پرسید چیکار کنم؟ تا براش توضیح بدم یک ساعتی علاف شدم و این یعنی من 5:45 خسته و کوفته و افتان و خیزان رفتم سوار تاکسی شدم و بعد هم اتوبوس. رسیدم سر کوچه 6:30 بود. دلم نیومد برم خونه! بی خوابی رو بهونه کردم و گفتم برم از سوپر دوغ بخرم تا برای رفع مشکل خواب، آخر شب بخورم. بعد یهو هوس کشک بادنجون کردم و اینجوری خریدم رو کش دادم تا ساعت 7. نم بارونم دوباره شروع شده بود. دم در دلم نمی خواست برم توو. اما هم بارم زیاد بود و هم خیلی خسته بودم. ولی سرحال اومدم و خواستم مثلا واسه شام کشک و بادنجون درست کنم که وقتی رسیدم خونه، تا یک کم استراحت کنم، تموم اون حس و حال پرید و نشون به اون نشون که من نه دوغ خوردم و نه شام پختم و ساعت 2 خوابیدم.

صبح هم ساعت 7:50 رسیدم، شرکت و ساعت 8:30 برای جلسه با مدیرعامل به یکی از سازمانهایی که تازه در حال بستن قرارداد هستیم، رفتم. تووی راه برگشت اونقدر هوا خوب بود، اونقدر دلم هوایی شده بود همش دلم می خواست کارو ول کنم و بزنم به باغی یا پارکی.

واقعا تووی این هوا خیلی ظلمه نشستن تووی یک اتاق و بالا پایین کردن گزارشات و قراردادها و چونه زدن با آدم هایی که .... ای بابا! بگذریم. الان اگه شهرستان بود، اگه تعطیلی آخر هفته تووی شهرستان بود و اگه 15 سال قبل بود، می رفتیم باغ خارج از شهر. باغی که گوجه سبزاش دیگه تقریبا هسته هاش سفت شده بود. میوه زردآلو (یا چاقاله زردآلو) تازه در اومده بود و درختهایی که میوه هاشون اگه هنوز جوانه نزده بودن، شکوفه داشتن و هوای لطیفی بود که زیر درخت گردو یا آلوهای پر برگ، فرش پهن می کردیم و من زیرش دراز می کشیدم و از لابلای برگها به بازی نور و سایه چشم می دوختم و هر از گاهی دستی دراز می کردم و میوه ای می چیدم.

یادش بخیر! یاد اون روزها بخیر! خیلی دلم میخواد دوباره اون روزها رو با اون سرخوشی تجربه کنم. هییییییییی! امان از این بهار! چه می کنی با دل آدم که یه چیزایی یادش میاد که معلوم نیست تووی کدوم صندوقچه ذهن، کی و چه جوری دفن شده بودند!

من دلم الان ولگردی میخواد نه کاااااااااااااااااااااااااااااااااااار!



برچسب‌ها: بهار, بارون, خاطرات کوکی, دلتنگی

می تونین نخونین ...

این روزها کار کردن سخت شده برام. نمی دونم همه اینجورین یا من اینجوری شدم؟
اینکه سخته نه اینکه واقعا کار خاص یا شاقی باشه اما یه جورایی دست و دلم به کار نمیره! سر به هوا شدم.
شدم مثل بچه هایی که از زیر مشق و درس در میرن و مامانشون هی باید با یه چیزی گولشون بزنه تا بشینن سر درس اما بازم حواسشون به درس و مشقشون نیست. فقط یه تفاوتی داره اونم اینکه خودم باید گوش خودمو بپیچونم که بشینم پای کار. تازه کلی کار هم دارم که لیست بلندبالایی رو می سازه که هر چی انجام میشه بازم یک ورودی دیگه هست.یعنی این لیست اگه بیشتر نشه کمتر نمیشه.
الانم کلی کار دارم ولی چون حوصله ندارم نشستم و اینا رو تایپ می کنم.
واسه امسال کلی برنامه واسه خودم دارم که باید یادداشتشون کنم هم واسه اینکه یادم نره و براشون برنامه ریزی کنم هم اینکه با نوشتنشون قدرت کلمات کمک کنه تا محقق بشن.
قرار بود امسال بابا یک خونه برای من و خواهری تووی تهران بخره تا هی مجبور به جابجایی نباشیم. اما همین قبل عید شهرداری براشون جریمه بسته اونم چه جریمه ایه؟! که تازه با کلی اعتراض و دوندگی 50-60 میلیون تخفیف گرفتند ولی بازم 150 میلیون باید جریمه بپردازند که قسط بندی شده و قبل از عید 50 میلیون رو درسته شهرداری محترم شهرستان نوش جان فرمودن تا عیدی کارمداشونو بدن؟!!! (اگه دادن؟!)
راستش من که از اول توقعی نداشتم اما وقتی حرفش شد با خودم گفتم چرا که نه؟ یه جورایی هم خوبه، به خودم امید دادم که حالا باید بی خیالش بشم.

تازگیا خیلی هم فراموشکار شدم. مثلا چکی رو که همکارم بهم داده بود به خیال خودم یه جای مطمئن قایمش کردم که گم نشه، حالا این مکان اونقدر مطمئن بوده که خودمم پیداش نمی کنم. از اون طرف شارژر دوربین عکاسیم هم که همیشه روی فایل کتابام می ذاشتم رو شب عیدی که می خواستم برم شهرستان پیدا نمی کردم هنوز هم پیدا نشده.یه چیزای دیگه رو هم یادم نیست کجا گذاشتم؟ اصلا نمی دونم چرا اینجوری شدم!

حالا بشنوید از تعطیلات عید که خوب هر کسی یه جورایی گرفتار بود. مثلا عمه بزرگم طی آخرین اتفاقاتی که برای شوهرش پیش اومده حال روحی و جسمی خوبی نداره و وقتی من دیدمش نمی تونستم باور کنم که واقعا عمه منه کلی پیر و شکسته شده بود.
بابای من یک عادتی داره که وقتی از چیزی ناراحت میشه میره توی خودش و ساکت میشه یا اگه با چیزی مخالف باشه و دیگران اصرار کنند و مخالفتش نتیجه نده ترجیح میده سکوت کنه جای بحث. اونوقت با دیدن خواهرش سرش رو انداخت پایین و تووی اون جلسه عید دیدنی به زور صداش در می اومد اصلا چیزی هم نخورد.

داداچ کوچیکه هم بعد از اتفاقات سال قبل حسابی پرخاشگر شده و با بابا و مامان خیلی کل کل می کنه و شیطنتاش هم خیلی زیاد یعنی من از عاقبت این بچه می ترسم. هر چی هم که بهش میگیم کمی باهاشون مدارا کن نمیشه که نمیشه.

البته همه اینا رو گفتم معنیش این نیست که عید خوبی نبوده نه، دارم میگم که مثل همه زندگی های دیگه غیر از خوشی، ناخوشی هم داشتیم.

تووی عید مهمون شمالی داشتیم که کلی باهاشون خوش گذروندیم. کلی با برادرزاده ها و خواهر زاده ها خوش گذروندیم و کلا در جمع خانواده بودن خوب بود.

خواهری هم که از مکه اومده بود (خانوادگی رفته بودن) سوغاتی هم برامون آورده بود.

جمعه هم برنامه چیتگر داشتیم با بچه های مرکز، اولش قصد رفتن نداشتم اما بعد رفتم و چه خوب که رفتم همه همدوره ای های قدیمی که با هم بودیم یا سفر رفته بودیم اومده بودن که از دیدنشون کلی خوشحال شدم.
از نیمه بهمن کلاس مرکز رو نرفتم. 5 شنبه تولد خاله بود که به همین بهانه رفتم مرکز. داشتن یک سری شیشه آماده می کردن برای ترشی و مربا برای بازارچه خیریه. خاله میگه خیلی وقته پیدات نیست دلم تنگ شده برات. منم گفتم منم همینطور. می خواستم از اردیبهشت دوباره یکشنبه ها برم سر کلاس اما هم یک دوست سر اون کلاس هست که ممکنه حضور من باعث بشه راحت نتونه حرف بزنه و هم اینکه یک کلاسی هست که از 10 اردیبهشت در مورد اساطیر ایران و زمینه های روانشناسی اونه که دلم میخواد برم که اونم یکشنبه هاست به مدت یک ماه و نیم. نمی دونم چیکار کنم.

فک کنم لحن منفی این پست زیاد شد. راستش می دونین بعضی آدمها هستند که هر چقدرم بگو و بخند باشند اما صحبت باهاشون همه انرژی آدم رو می گیره و احساسات منفی به روحت تزریق می کنه. منم امروز صبح با یکی از همین آدمها صحبت کردم که کل انرژی منو انگار سر کشید. الان باید برم. خیلی پرت و پلا نوشتم. شاید اصلا ارزش خوندن هم نداشت. فقط بهم فحش ندین، می تونستین نخونین، مگه چیه؟

راستی برنامه کلاه قرمزی و پسرخاله رو دیدین؟ یعنی من عاشق اون بع بعی احساساتی و لطیف و خارجکیم!
جیگر هم خیلی باحال بود که دو تا ساندویچ خورده بود و ماشین رو روی کولش تا طبقه چهارم برده بود!
همساده که دیگه نگو!

اینارو آخرش گفتم که یه کم بخندید و با فحش از این صفحه نرید!
(حوصله دسته بندی و برچسب گذاری مطلب رو هم ندارم!)


پارسال سال پر اتفاقی واسه من و خیلی از دوستانم بود. البته خوب درسته که همه سالها همینطور هستند اما پارسال یک چیز دیگه بود. من همش این اواخر با خوشحالی می گفتم چه خوب که امسال داره تموم میشه!
اما پارسال که از نظر من سال غافلگیری های خوب و بد بود، در لحظات و ثانیه های آخر هم دست از سورپرایز کردن برنداشت. صبح قبل از ساعت تحویل، خبر درگذشت جلال ذوالفنون یکی از اساتید بزرگ موسیقی رو از کانال بی*بی*سی شنیدم.
اسفند 90 هم که سیمین دانشور، درگذشت. آخرین کتابهاش جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان هنوز هم برام جذابه و از خوندنشون لذت می برم و با توجه به اینکه جایی خونده بودم که این کتابها سه سری هستند که سری سوم اون با نام کوه سرگردان قراره به بازار بیاد، منتظر چاپش بودم.
شنیدن اسم سیمین دانشور، منو به ظهرهای گرم و شرجی خرداد در بابل شهر محل تحصیلم برد، زمانی که از رطوبت و گرما کلافه بودم اما کتاب جزیره سرگردانی اونقدر برام پر کشش و جذاب بود که همه اون گرما هم برام لذت بخش بود. یادآور خاطران خونه دانشجوییمون که همخونه ایم پرستو اسمش رو گذاشته بود کیک سبز.
جلال ذوالفنون هم که شاید آشناترین کار ایشون، آتش در نیستان با صدای شهرام ناظری و آهنگسازی این استاد بزرگ هست منو یاد سالی و باز هم خونه دانشجویی و کیک سبزمون انداخت.
وای یادش بخیر چه دورانی بود!
حالا خوب بگذریم که با همه این حرفها میشه گفت سال 90 سال متنوعی بود و با توجه به اینکه من از یکنواختی خوشم نمیاد از این جهت میشه گفت که سال پرباری بوده!

عید هم که طبق معمول رفتیم شهرستان. عید خوبی بود، کلی به بازی و خوشی گذشت. ساعت خوابم و عادات خوراکم رو هم به هم ریخت. اونقدر که چهاردهم من ساعت 6:30 به زور تونستم بیدار شم و تا همین دیروز همکارام می گفتن آثار بیدار موندن و خوشگذرونی های عید خودشو نشون میده!

یعنی عید ما زود که می خوابیدیم ساعت 2 صبح بود و خیلی زود که بیدار می شدیم 11. من همه عید رو مرخصی گرفتم و اصلا یادم نبود که سفرهای کلاس اکوتور لیدریم اکثرا دو روز ه است و باید مرخصی بگیرم. الان منم و هیچی مرخصی و کلی سفر! فکر کنم مجبور شم مرخصی بدون حقوق بگیرم.

برچسب‌ها: نورز 91, سیمین دانشور, ذوالفنون, تعطیلات

خبر خوش

بالاخره بعد از دو سال دوندگی، مجوز خیریه مون رو گرفتیم. حالا هم بچه ها در حال آماده سازی دفتر خیریه مون هستند.

امسال سال پر فراز و نشیبی بود. پر از حوادث و اتفاقات خوب و بد. امسال همه چی عجیب و غریب بود. درست مثل خرگوش که همش در حال پریدن و ورجه وورجه است و یک لحظه اینجاست و لحظه ای بعد جایی دیگه.

هر چه بود کمتر از ده روز دیگه این سال هم تموم میشه و میشه جزئی از خاطرات. امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال آینده سالی پر از آرزو، نشاط و موفقیت برای همه باشه.

پیشاپیش سال نو مبارک!


متفرقه

* این دو روزی که هوا ملایم و گرم شده، من بدجوری هوایی شدم. همش دلم عید می خواد. مثل بچگی هام هرچند که دیگه هیچی مثل اون زمانها نیست. (البته این اشتیاق به عید در مورد من خیلی خیلی عجیبه!!!!!)

** راستی می دونیم معنی کلمه Kordanize چیه؟ لغتیه که تازه وارد دیکشنری آکسفورد شده و منشأ اون هم ایرانه! با یک سرچ تووی گوگل پیداش می کنید. البته که سایت های فارسی فیلتره اما انگلیسیش رو بخونید! باز هم ما ایرانیها تاریخ ساز شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*** چند روزیه من عجیب دچار آهستگی و بی خیالی شدم، با آرامش از تخت بیام بیرون و واسه رفتن سرکار آماده بشم (حالا هر ساعتی می خواد باشه و معمولا هم دیر شده!)، با آرامش کارهامو انجام بدم و ... . این روزها عجله و استرس کاملا در مورد من بی معنیه! مثل دریایی که حتی نسیمی هم به روش نمی وزه و آرومه آرومه!

**** به خاطر کلاس عکاسی، این ماه کلاس روانشناسیم رو هم نرفتم. دلم برای خاله و مرکز تنگ شده! اما خوب هفته دیگه تووی برنامه درختکاری خاله و بچه ها رو می بینم!

***** نمی دونم فرکانس های اونه که خیلی قویه یا من همش بهش فکر می کنم! اما چند روزیه که بدجوری تووی کله و فکرام حضور داره!

****** دیگه صبر ندارم تا عید بیاد، خیلی دلم بهار می خواد! این بی قراری خیلی عجیبه!

+ امسال سال عجیب و غریبی بود، هم دور و هم نزدیک، هم طولانی و هم سریع، پر از اتفاقات جورواجور خوب و بد!

++ دلم می خواد روزای آخر عید برم سفر! یک سفر طبیعت گردی! کسی تور یا برنامه خوبی سراغ داره؟

+++ هرچی عکس تووی وبلاگم گذاشتم پریده! این همه آپلود می کنی و بعد می ذاری اینجا، اونوقت با یک فیل که نمی دونم چرا اینقدر تر داره، همه چی سه سوت می پره! من عکسامو می خوام!:((((((

++++ با اینکه همه گفتن و دیگه تکراری شده ولی منم اسکار گرفتن اصغر فرهادی رو تبریک میگم!


برچسب‌ها: متفرقه, عید, بهار, اسکار و

مرکز خیریه دارالاحسان سنندج

مجتمع کودکان بی سرپرست نیکان:

در این مرکز تعداد 50 نفر از کودکان و نوجوانان بی سرپرست زندگی می کنند. این کودکان در حدود 5 ساله تا 18 ساله هستند. علاوه بر آنان تعداد 20 نفر دختربچه های نابینا (حافظ و قاری قرآن) ئ تعدادی دانش آموز برتر تحصیلی نیز در این مرکز نگهداری می شوند.

شماره تماس جهت ارتباط با مجتمع نیکان: 7283706

پیش شماره سنندج: 0871

سرپرست مرکز: آقای علیمرادی

در صورتی که بخواهید هدایای غیر نقدی برایشان ارسال کنید می توانید هدایای خود را به موسسه آوای ارسباران تحویل دهید.

شماره تماس موسسه آوای ارسباران: 02122222032

همچنین در تاریخ 90/12/25 در محل این موسسه از ساعت 17-20 مراسم اجرای موسیقی سنتی برای جمع آوری کمکهای خیریه جهت این کودکان، برگزار می شود.

website:www.avayearasbaran.com


برچسب‌ها: خیریه, دارالاحسان, سنندج, مجتمع نیکان, کودکان بی سرپرست

وبلاگ کودکان مهر (همه ما دانه های یک تسبیحیم) به روز شد!

برای خواند پست جدید این وبلاگ به آدرس زیر بروید:

http://www.kodakanemehr.blogfa.com/post/2


برچسب‌ها: همیاری, پیوندها

اعتراف

نمی دونم این ایمیل دهه شصتی ها رو دیدید! همون ایمیلی که راجب صف کوپن، کارت بازی با دمپایی و خلاصه تموم شرایطی که ما تووش بزرگ شدیم نوشته شده و در نهایت گفته خدایا به فریادمون برس!

از این دست ایمیل ها تووی وبلاگ ها و جاهای دیگه و حتی تووی حرفهای دهه شصتی ها خصوصا نیمه اول زیاد می بینیم و می شنویم!

اما راستش من اینجا می خوام یک اعتراف بکنم، من با خوندن اون جمله ها دلم غنج میره و دلم بدجوری اون روزا رو می خواد!!! چیه؟ تعجب کردین؟! خوب من اون روزها رو دوست دارم، مگه چیه؟!

من دلم برای اون روزها تنگ میشه! چون اینطور به خاطر میارم و حس می کنم که اون روزها با تمام سختی ها و کمبودها، رنگ و بوی خاصی داشت که من در دیگر زمانهای زندگیم تجربه نکردم!

خوب هر کس سلیقه ای داره! سلیقه منم اینجوریه!؟


برچسب‌ها: خاطرات, دلتنگی, دهه شصتی

وبلاگ جدید برای همیاری

این آدرس وبلاگی است که از این به بعد در آن پست هایی در مورد کودکان و خانواده هایی که نیازمند همیاری هستند، را خواهم گذاشت.

در صورتی که شما هم مواردی از این دست سراغ دارید، می توانید اعلام کنید تا پستی به آنها اختصاص داده شود.

اطلاعات بیشتر را در خود وبلاگ ببینید:

  همه ما دانه های یک تسبیحیم


Weblog Themes By Pichak

لینک های مفید

درباره وبلاگ


هنوز هم نظرم اینه که میشه خدا رو حس کرد اما از اونجاییکه بیشتر مطالب وبلاگم روزانه نویسی شده عنوان وبلاگ تغییر داده شد.

مرا با باد نسبتی است که نمی دانم!

از باران هراسم نیست، می وزم همراه باران تا با هم آوازی سر دهیم درخور باران و باد، در خور آسمان و درخور رهایی، رهایی از من، رهایی از قالب ها و رهایی از هر چه تعلق است ...

فعلا تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ ماندگاریم تا بعد خدا چه خواهد و البته اینجانب بنده خدا :))