تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

جایی در پشت ذهنت، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

تو می تونی بشی تعبیر این رویا!

دیشب اتفاقی کانال من و تو 1 رو گرفتم. فیلمی مستند در مورد کودکان اسرائیلی و فلسطینی رو نمایش می داد.

اون برنامه باعث شد یاد این ترانه سیاوش قمیشی بیفتم که می خونه:

بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

تمامی مرزهای جغرافیایی فقط روی کاغذها هستند و صفت عرب، مسلمان، یهود، ایرانی و ... همه و همه در درجه دوم اهمیت قرار دارند. وقتی به یک بچه که تازه متولد شده، نگاه کنیم فقط یک انسان می بینیم یک جرقه از زندگی و تنها چیزی که مهم نیست و نمی پرسیم ملیت، مذهب، رنگ، نژاد و ... هستند.

اما جالب اینجاست که هنوز سال اول زندگی اون نوزاد نگذشته که یکی عرب میشه و دیگری یهود، یک مسلمان میشه و دیگری کافر، یکی افغانی میشه و دیگری ایرانی و همه اینها دلیلی میشه برای دشمنی و نفرت و کینه توزی.

واقعیت اینه که همه ما آدمها خشم، بغض و نفرت رو تجربه کردیم و همه به نحوی در درونمون می تونیم ردپای این عواطف و احساسات رو پیدا کنیم.

جنگ این اختراع نابخردانه انسان هم نتیجه همه اون نفرت ها و خشم ها انبار شده در وجود ما آدمهاست.

به قول یکی از بچه های مستند دیشب، «اونقدر می جنگیم تا یک طرف پیروز بشه، اما پیروزی چه معنایی داره وقتی آدمها کشته میشن، وقتی هر دو طرف تلفات میدن، اونوقت برنده واقعا کیه؟ همه ما بازنده ایم، همه ما!»

این به رخ کشیدن قدرت نیست، این به رخ کشیدن خشم ها و نفرت های ماست، این نمایش ضعف ماست، ضعف ما که به راحتی مغلوب نفرت ها و خشم های درونیمون میشیم. وقتی کنترلی بر خشم خود نداریم یعنی انسان مقتدری نیستیم.

تفاوت هایی که برای هم قائل میشیم وقتی دلیلی برای شناخت هم باشه، وقتی دلیلی برای ارتباط و یادگیری باشه و وقتی کمک کنه تا بتونیم همه آدمها رو با وجود تمام تفاوت عقاید و دیدگاه ها انسان ببینیم و نخوایم که حذفشون کنیم، یکی از زیباترین جذابیت های زندگی میشه.

اما اگه همین تفاوتها، باعث بشن تا تعاملی با دیگران نداسته باشیم، جامعه هایی ایزوله مثل قوم یهود، اعراب، شیعه، سنی، مسیحی و ... رو بسازیم و حتی سعی نکنیم تا با هم حتی در مورد مسایل روزمره صحبت کنیم و فقط بخوایم که در جامعه محدود خودمان بمونیم و بعد همه اینها را دلیلی بر برتری طلبی، نفرت، خشم و قلمروخواهی قرار بدیم، به همین سادگی همه ما جنگ رو بنیان میذاریم!

در هستی جا برای همه هست و اگر کمی از خودخواهی خودمون کم کنیم، فرصت برای زندگی برای همه آدمها وجود داره!

غرض ورزی و کینه توزی در اولین قدم بیشترین لطمه رو به خود ما می زنه!

میشه با عشق و دوست داشتن همه هستی زندگی کرد، شاید همه نتونیم مسیح یا مریم مقدس بشیم، اما هر کسی می تونه فقط یک قدم، تنها یک قدم برای عشق ورزی و رسیدن به صلح برداره! همه ما به نوعی مسئولیم و همه ما در این امر نقش داریم.

ما همه حلقه های یک زنجیریم و در هستی سراسر عشق زندگی می کنیم!




حس طراوت و زنانگی

وای! خیلی دلم تنگ شده آخه تا 4-5 ماه پیش که جای دیگه ای سرکار می رفتم هیچ محدودیت پوشش و آرایش و ... نبود.

اما اینجا اجازه آرایش نداریم، باید تیپ رسمی داشته باشیم و حتی لاک هم نزنیم.

البته من خیلی هم اهل آرایش نیستم و کاملا معمولی و ملایم آرایش می کنم. گاهی حتی آرایش هم نمی کنم. اما گاهی شدیدا دلم میخواد آرایش کنم. لاک خوشرنگ بزنم و روش طراحی کنم و بعد یک لباس با رنگ شاد و طراحی متفاوت بپوشم. اما از شنبه تا 5 شنبه که سرکار میرم، امکان هیچکدوم این کارا نیست!

یادته جودی؟! من همیشه لاک می زدم و کلی طرح. دلم لاک میخواد.

حالا اگه فردا رو بتونم مرخصی بگیرم، شب که خونه خانم دکتر برای شب یلدا دعوتیم با خواهری، لاک می زنم و لباس خوشگل می پوشم و میرم.

وای این مدت بدون انجام این کارها احساس می کنم خیلی کسل شدم و سرزندگی و طراوتم رو از دست دادم!

****************************

بعد از یک مدت همکاری یا آشنایی یا دوستی، نمی دونم چرا رفتار آدمها با من این جوری میشه؟!

دیدین وقتی که یک بچه شیرین و پر سر و زبون می بینین، دلتون می خواد که سر به سرش بذارین؟!

رفتار آدمها بعد از یک مدت دقیقا بامن همینجوری میشه!

آخه چرا؟! (نه اینکه ناراحت باشم اما آخه این تغییر رفتار اونم یهویی خیلی برام عجیبه! آخه اولش کلی احترام و رسمی و جدی با من رفتار می کنن!) احتمالا چیزی تووی رفتار خودم هست که باعثش میشه! اما من نه شیرینم و نه پر سر و زبون!!!! پس دلیلش چیه؟

****************************

* حالا که نمی تونم لاک بزنم جاش عکساشو گذاشتم تا دق و دلیم خالی شه و عقده ای نشم!


تفاوت دیدگاه

مباحث کلاس طبیعت گردی خیلی گسترده و خیلی جذاب و شگفتی آور هست.

از جمله مباحث آن آشنایی با پستانداران، آشنایی با گونه های جانوری، آشنایی با اکوسیستمها، آشنایی با گیاهان و ... است.

در هر یک از این کلاس ها مطالبی از طبیعت و اعجاب آن مطرح می شه که با شنیدن آن، ناخودآگاه به وجد میام و کلی حظ (یا حض) می برم.

اما یک چیزی تووی کلاس برام جالبه. اینکه مثلا سر کلاس آشنایی با گونه های جانوری وقتی در مورد خرچنگ و لابستر صحبت شد اولین چیزی که دوستان همکلاسی گفتن این بود که به به! لابستر خیلی خوشمزه است و بعد راجب خرچنگ های بزرگتر می پرسیدن حمله نمی کنه، مهاجم نیست؟ اگه با چنگش ما رو گاز بگیره چی میشه؟

در حالی که من همون لحظه محو زیبایی، رنگ و عظمت افرینش اونها بودم.

سر کلاس گیاهان هم همش در مورد سمی بودن گیاهان، قابل خوردن یا نبودن آنها سوال میشه؟

نمی دونم چطور این همه از طبیعت بیگانه شدیم؟ یادمون رفته که انسان هم جزئی از همین طبیعته و متاسفانه بدترین دشمن همه موجودات طبیعت!

نحوه تربیت ما و این طبیعت ستیزی واقعا باعث نابودی کلی از میراث طبیعی است. اما یادمون باشه که طبیعت و هستی هم انتقام می گیره و این چیزی نیست جز نتیجه و کارمای اعمال ما انسانها!

نمی دونم چرا فکر می کنیم که از طبیعت جدا هستیم در صورتی که زندگی و هستی ما کاملا وابسته به طبیعت هست چون ما هم جزئی از طبیعتیم و به عنوان موجودی هوشمند موظف به نگهداری و مراقبت از اون!

اما ظالمانه و با بی فکری داریم زیستگاه خودمون و همه موجودات رو نابود می کنیم! یعنی واقعا فکر می کنیم انسان بدون طبیعت قادر به زندگی هست؟!


خواب



من کلا آدم خوش خوابی هستم. یعنی هر جا باشه و تووی هر موقعیتی اگر که خوابم بیاد تا سرم رو بذارم زمین، خوابم برده و حالا اگر سروصدایی هم باشه، فرقی نداره. فقط کافیه من خوابم بیاد تا راحت بخوابم.
حالا آدم خوش خوابی مثل من، از اول هفته، بی هیچ دلیل و بی هیچ صدایی، ساعت 4:30 یا 5 صبح بیدار میشم و هرچی تلاش می کنم خوابم نمیبره. تازه افکار مختلفی هم به ذهنم هجوم میاره و همه انرژیم رو تا ته سر می کشه. اونوقته که تازه ساعت 6:15 که ساعتم زنگ می زنه تازه من گیج خوابم ولی باید بیدار شم تا دیرم نشه.
برای رفع مشکل همه راهی رو امتحان کردم.گفتم حالا که زودتر بیدار میشم بذار یک ساعت زودتر بخوابم تا کمبود خوابم جبران بشه. اما همون یک ساعت زودتر خوابیدن، از اون طرف هم یک ساعت زودتر از قبل بیدار شدم یعنی ساعت 4 صبح. بعد گفتم بذار دیر بخوابم شاید بیدار نشم، اما بازم فایده ای نداشت.
دیشب با خودم فکر کردم که حالا که زودتر بیدار میشم از ساعتم استفاده بهینه کنم یعنی مثلا کتاب بخونم یا فیلم ببینم یا بافتنی ببافم یا هر کار مفیدی که بشه. دیشب هم تا دیروقت نشستم بافتنی بافتم و بعد هم تلویزیون تماشا کردم، اینقدر که دیگه چشام رو با چوب کبریت هم نمی شد باز نگه داشت و به زحمت خودم رو به تخت رسوندم، اما ساعت 5:40 بیدار شدم که تووی اون زمان کم که نمی شد فیلم ببینم و بعد هم فکر اینکه همه خوابند و من بیدار (بالاجبار) نمی ذاشت تا کار دیگری انجام بدم و در ضمن خیلی هم دلم می خواست بخوابم. حسابی کلافه شدم. بعد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خوش به حال خانم های خانه دار. من اگه ازدواج کنم دیگه سرکار نمیرم تا وقتم در طول روز مال خودم باشه. البته بیکار هم نمی شینم و کلاس خیاطی میرم و بعدش هم کار خودم رو راه میندازم. همینطور هم با انجام کارهای بافت و فروششون هم می تونم بیکار نباشم و هم استقلال مالی خودم رو حفظ کنم. اوممممم! آخه استقلال یکی از اون چیزایی هست که نمی خوام به هیچ وجه از دستش بدم و در ضمن نمی خوام که یک زن ضعیف باشم. درثانی کار به سلامت آدم هم کمک می کنه و .... .
بعد فکر کردم که برگردم شهرستان و اونجا واسه خودم کسب و کار راه بندازم (بوتیک یا کار تووی مزون عروسمون و هم زمان هم خیاطی یاد بگیرم. اونجا تووی شهرستان خیاط خوب کم هست و کار خیاطی خوب می چرخه.) علاوه بر همه اینها می تونم نزدیک خانواده ام باشم و به علت سهولت زندگی و رفت و آمد کلی هم زمان دارم و راحت خواهم بود. البته نه در یک خانه مشترک با خانواده، کسانی که تجربه زندگی مستقل مثل من رو داشته باشند می دونن برگشتن به شرایط زندگی با خانواده چقدر سخت هست، هرچند که راحتی هایی هم داره اما استقلال آدم رو محدود می کنه و بعد فکر کردم که اونجا از لحاظ سرگرمی و تفریح باز محدودیت هست. (به این راحتی مثل تهران نمیشه فیلم و سریال خرید، سینما معمولا شش ماهی عقبه، پارک و تفریحات «اونم یک دختر!»)، بعد هم که از دوستانم در اونجا خیلی دور شدم و اکثرا هم ازدواج کردند و یا مشغولیات دیگری دارند و دوستان اینجا رو هم ممکنه ازشون دور بشم. بعد فکر کردم اگر برای کاری بخوام به تهران بیام، با وجود اینکه فامیل در تهران داریم راحت نیستم برم خونه شون، ولی خوب خانم دکتر که هست، می تونم برم پیش اون «البته اگه از ایران نره» و تازه کلاس دف «اونجا کلاسش هست ولی به کیفیت اینجا نیست»، بعد اگر بخوام در زمینه طبیعت گردی کار کنم اونجا موقعیتش نیست یا اینکه باید برم سازمان جهانگردی استان، کلاسهای خودشناسی هم فرت!
کلا به این نتیجه رسیدم دم صبحی هیچ کاری نمی تونم بکنم، فکر کنم مسئولین طرح و برنامه ها هم در سازمانها دم صبح فکر می کنند که طرح و برنامه هاشون همچین ملغمه ها و آش شله قلمکارهایی از کار درمیاد!
راستش الان هم فقط دلم می خواد بگیرم بخوابم ولی کلی کار دارم و تازه تووی شرکت هم نمیشه خوابید.



ناشکر نیستم اما...!

تحمل درد سخت است. اگر ناراحتی برایت پیش بیاید، اگر اتفاقی ناخوشایند رخ دهد و هزار تا اگر و مورد دیگر...

ولی خوب به هر حال تلاش می کنی تا به گونه ای حلش کنی یا با آن کنار بیایی!

اما دیدن درد عزیزان، خیلی دردناکتر و سخت تر است!

چاره ای نداری جز تحمل! چاره ای نداری جز نظاره و در خفا اشک ریختن! چاره ای نداری جز انجام آنچه از دستت برمی آید و منتظر نتیجه ماندن! چاره ای نداری دعا کردن و چشم به آسمان دوختن! چاره ای نداری ...

البته شرایط با چهار ماه قبل خیلی تفاوت دارد! بعد از 30 مرداد و آن رویداد ...

من تغییر کردم! آرامتر شدم و شاید کمی آگاهتر!

اگر آن روز و آن رویداد نبود نمی دانم حال امروزم چگونه بود!؟

اما امروز با آن رویداد، من اندوهگینم اما زندگیم در روال عادی جریان دارد یا بهتر بگویم من در روال عادی زندگی جریان دارم! درس ها در خاطرم هست و با این موج از آموخته ها و آگاهی نمی توانم نالان و شاکی باشم!

اما هنوز هم دیدن درد عزیزان درد دارد! خیلی درد دارد......


یه وقتایی ....

یه وقتایی هست ...

یه وقتایی هست که ...

فرقی نمی کنه چقدر ایمانت قوی باشه یا اصلا باورش نداشته باشی؟

فرقی نمی کنه چقدر بلد باشی که هیچی بی حکمت نیست و هر چیزی حتما دلیلی داره؟

فرقی نمی کنه که چقدر باورت عمیق باشه که خداوند بهترین ها رو برای مخلوقش رقم می زنه؟

فقط اونقدر فشار درد و غم روی قلبت هست، اونقدر قلبت به هم فشرده شده و نفست سنگینی می کنه، اونقدر بغض داری گلوتو فشار میده، که بی خیال همه اون باورها و درسها فقط سرت رو بلند می کنی و با صدای بلند داد می زنی: خدایا چراااااااااااااااااا؟ چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب یکی از همین وقتا بود. یکی از همین وقتا ...


با کلاس می شویممممممممممم!

امروز که برم سرکلاس، سومین جلسه کلاس دف هست.

از 2 آذر هم کلاسهای اکوتوریسم لیدر شروع میشه که روزهای زوج سه روز در هفته کلاس دارم.

به دلیل کلاس مذکور کلاس روانشناسی هم از شنبه به سه شنبه منتقل می شود.

پس اینگونه است که ما با کلاس می شویم!D:

دیگه چیزی نمونده دانشگاه بزنیم!:d

:)))))))))))))))))))


هوایی سرد اما دلهایی گرم!

تووی روزهای سرد بارونی و برفی هفته قبل، بارها و بارها دلم گرم شد. بارها از ته دلم و خالصانه گفتم خدایا شکر، از اینکه بنده های مهربونی داری و اونها رو سر راهم قرار میدی تا باور کنم که عشق همچنان باقی و جاری است!

تووی هفته قبل چندین بار سوار ماشین شدم که راننده در آخر مسیر وقتی ما مسافرها خواستیم کرایه حساب کنیم، گفتند: بفرمایید، مسیرم اینوری بود شما را هم رسوندم!

درسته که شاید مبلغ اون کرایه ها زیاد نباشه، اما اینکه می بینی هستند کسانی که با وجود اینکه در گرمای ماشین و بدون خیس شدن در حال حرکت هستند ولی حواسشان به دیگران هم هست و بی تفاوت از کنار آدمها نمی گذرند، احساس خوبی پیدا می کنی. باور می کنی که خودخواهی همه عالم و آدم را پر نکرده و عشق و محبت همچنان بی سرو صدا و در سکوت، ساری و جاری است!

با وجود سرما دلت گرم می شود و دیگر هیچ سوز سردی تو را نمی لرزاند!


نمیدونم چه عنوانی مناسبه؟!

یک مدتی هست که چند تا مرد رو هر روز روی پل هوایی جلوی کوچه می بینم. معلومه که این چند نفر، شب رو همونجا روی پل با یک موکت داغون و لحافی با ملافه های کهنه به سر رسوندن. وسایلی هم دارن مثل قابلمه و ... . اوایل فکر می کردم شاید معتاد باشند اما چندباری که چشم توو چشمشون شدم متوجه همچین چیزی نشدم. حتی اگر که معتاد هم باشند دیدنشون تووی اون وضع، قلبم رو فشرده می کنه و بغض نفسم رو بند میاره! دلم میخواد برم بپرسم چیزی لازم ندارن، یا پتویی نو بهشون بدم اما راستش ترس از عواقبش مانع میشه. دلم میخواد یک مرد پیدا بشه که با من بیاد تا ازشون بپرسم و احوالپرسی کنم و اگر کاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم. مسلما تووی این هوای ابری مرطوب خوابیدن روی پل فلزی، خیلی سخته! خصوصا که هر روز می بینم از سرما مچاله شدن زیر موکت!


این روزها

این دو روزه که هوا ابریه و بارون می باره، وقتی صبح زود از خونه میام بیرون و سوار اتوبوس میشم، وقتی به خیابونها و آدمها زل می زنم بدجوری دلم هوای کودکی ها و رفتن به مدرسه رو می کنه. وقتی با یک کیف قدم زنان مسیر خونه تا مدرسه رو پیاده می رفتم و تووی این هوا به چیزایی فکر می کردم که بقیه همسن و سالهام براشون دغدغه نبود یا سالها بعد به فکر این چیزها می افتادند! با اینکه همیشه هوای ابری و بارونی رو دوست داشتم اما فکر از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟! باعث می شد سرم رو بندازم پایین و اندیشه کنان برم و بیام!

این روزها دلم بدجوری هوای این رو کرده که برگردم به بچگی و علاوه بر فکر کردن زمانی رو هم به دویدن و شادی در کوچه و پس کوچه ها تووی هوای پاییزی و بارونی بگذرونم.

این هوا منو بدجوری برده به خاطرات و یاد آدمها و عزیزان رفته. یاد روزهایی که حتی آدمها و عزیزان امروز هم شکل دیگری داشتند و رفتار دیگری. نمی دونم دلم خیلی تنگه اون روزاس.

این روزها دارم به این فکر می کنم که الان که حداقل های زندگیم رو تامین کردم، الان دیگه از زندگی چی می خوام؟ می خوام چه کاری انجام بدم؟ به چه راهی برم؟ چه کاری باعث میشه که درونا و بیرونا احساس ارزشمندی و شادی داشته باشم؟

این روزها دنبال یک آرزو، یک هدف می گردم!


نومید نتوان بود از او

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت


جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

****************************** **

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*


آرامش!

وقتی هوای دل ابری است،

                                 تنها راه آرامش،

                         باریدن است!

 


شاهکار من!!!!!!!!!!

وقتی از اتوبوس پیاده میشم کارت می زنم. مگر اینکه اتوبوس کارتی نباشه. در هر حال کیف پولم رو همینجوری تووی دستم نگه می دارم تا اون 200- 300 متر رو تا دم در خونه برم و چهار طبقه رو برم بالا و برسم تووی اتاقم و کیف پول رو بذارم روی میز کنار لپ تاپ. اونوقت صبح دوباره کیف پول رو از روی میز برمی دارم و میذارم تووی کیفم تا برم سر کار.

دیروز صبح خانم داداشم، مادرش و شریک و همکارش، اومدن تهران برای خرید. میخوان مزون لباس عروس تووی شهرستان راه بندازن.any way...

تووی اتاق من اتراق کردن و وسایلشون تووی اتاق منه. مطابق مقدمه بالا من هم دوباره کیف پولم روی میز بود. اما از اونجاییکه حجم وسایل زیاد بود کیف پول اینجانب دیگه جلوی چشم نبود. این شد که من امروز صبح با نگاه به روی میز چون اثری از کیف پول ندیدم، نتیجه گرفتم که علی القاعده کیف پول تووی کیفم هست. شاد و سرخوش سوار اتوبوس شدم. وسط راه یهو با خودم گفتم نکنه کیف پولم تووی کیفم نباشه. با عجله کیفم رو گشتم و بععععععععععله! اثری از کیف پول نبود که نبود. من هم هیچ پولی همراهم نبود. معمولا تووی جیب مانتوم پول خورد دارم اما این دفعه مانتوم هم جیب نداشت.

خلاصه گفتم چیکار کنم الان که بخوام از اتوبوس پیاده شم حتی 200 تومن ناقابل هم ندارم. بعد با خودم فکر کردم خوبه در عقب رو بزنه و من یواشکی جیم شم. بعد از فکر خودم، شرمنده شدم. صبر کردم تا همه رفتند جلو و من آخرین نفر بودم رفتم جلو به آقای راننده گفتم ببخشید من کیف پولم همراهم نیست، جا گذاشتم. آقاهه هم گفت: اشکالی نداره دفعه بعد حساب کن خانم و من عرق ریزان از اتوبوس پیاده شدم و از اونجایی که به واسطه این اتفاق مبارک تووی اتوبوس، با چشام توو خیابون دنبال ATM می گشتم، به سرعت رفتم و پول گرفتم تا حداقل عنکبوت تووی کیف و جیبمان تار نتند و ما هم دوباره شرمنده راننده نشویم که حتی 200 تومان هم پول همراهمان نداریم!


عشق، حماسه، سلحشوری

امروز میخوام کتابی را به شما معرفی کنم. گتابی که گلچینی از مجموعه جملات کوتاه نویسنده کتاب هست.

اسم کتاب عشق، حماسه، سلحشوری و از انتشارات آشیان هست که در قطع جیبی چاپ شده است.

این کتاب شامل جملات کوتاه، اما عمیق و مفهومی هست که شما را به تامل وا می دارد و همانطور که از اسم کتاب بر می آید شامل جملات درباره عشق، حماسه و سلحشوری است. مفاهیمی که همیشه بوده اند و خواهند بود و همه ما به نحوی با آن درگیر هستیم.

کتاب شامل اشارات زیبایی به این موارد است که با تعمق در آنها به نکات کاربردی و کلیدی در آن خواهید رسید.

کتابی که تعداد صفحات آن اندک است و زمان زیادی برای مطالعه آن از شما گرفته نخواهد شد.

امیدوارم این کتاب را تهیه کنید و از خواندن آن لذت ببرید.

در مقدمه کتاب می خوانیم:

فهمیدم که عشق، یافتنی نیست، آمدنی ست!

و وای از روزی که بیاید و تو شایسته دیدارش نباشی!

این بدترین و تلخ ترین درد همه عمرم شد؛

ناشایستگی وقت دیدار! خیلی سخت بود!

ولی فهمیدم حتی یک دم هم نبایست

هدف اصلی را از یاد برد.

باید همیشه آماده پیشواز بود! و من نبودم!

اگر همه بلندای آسمان معرفت و عروج را هم بپیمایم،

از شرم آن لحظه رها نخواهم شد!

.... اگر چشم به راه عشقی، هر دم، دم به دم،

و همواره در زیباترین حالت و چهره باش!


گزیده ای از کتاب:

معمای هستی هر چه باشد،

بهترین پاسخ، هر چه بهتر زیستن است.


کسی که شک کند،«ممکن» است به خطا برود،

ولی آنکه اصلا شک نمی کند، «حتما» خطا می کند.


باقی جملات را خودتان در کتاب بخوانید.


پرحرفی

1.من باز یادم رفت که 2 مهر تولد وبلاگم بوده. واقعا رکورد شکوندم یعنی از مهر 88 تا الان اینجا بودم و هنوز هم هستم! واقعا از من بعیده!

2. امروز هوا دیگه واقعا هوای مهر و پاییزه و من چقدر سرخوشم با این هوا!

3. برای پیدا کردن روز تولد وبلاگم و تولد یکی از دوستام آرشیو دو سال قبل رو باز کردم و یک سری از پست های قبلی رو خوندم، من چقدر تغییر کردم! البته این رو می دونستم که تغییر کردم اما یهو حس کردم چقدر از شادی و سرخوشی دو سال قبلم کم شده!

4. خاطرات شرکت، تولدها، کادو خریدن ها، جلساتی که می رفتیم، تا دیروقت تووی شرکت موندن، چقدر دلم تنگ شد یهو! جودی اون روزا رو یادته؟ انگار همه مون عوض شدیم! یادش بخیر!

5. از نظر من آدمها معمولا در دو مقطع عاشق یا عاشق تر میشن! (این یک اصل کلی نیست ولی تا حدی عمومیت دارد) یعنی اگه عشقی توو زندگیشون هست این عشق رو بیشتر احساس می کنند و اگر عشقی ندارند هم، در این مواقع کمبود آن را بهتر و بیشتر احساس می کنند و به دنبالش میرن. حالا اون دو مقطع کی هست: 1. بهار 2. پاییز

اعتراف می کنم که من تا سالها این مقاطع اصلا برام مهم نبود یا اصلا این مسئله رو درک نمی کردم. اما 2، 3 سالی هست که من هم تووی این مقاطع اینجوری میشم که احساس می کنم واقعا واقعا دلم عشق میخواد!

6. اعتراف می کنم تووی مراسم عروسی سالی (همکار سابق) واقعا یک لحظه آرزم کردم جای سالی باشم! یعنی دلم خواست دوست داشته باشم و دوست داشته بشم و نهایتا با کسی که همدیگرو دوست داریم، زندگی کنم. اونقدر این احساس و آرزو عمیق و از ته قلب بود که خودم متعجب شدم!

اما این احساس تووی مراسم نامزدی داداچم هم دوباره اومد سراغم! یعنی وقتی داداچم و خانمش دست در دست هم وارد شدن و اونجوری عاشقانه با هم راه میرفتن و در حین رقص هم با احساس و عاطفه به هم نگاه می کردن، باز هم دلم خواست جای اونا باشم.

من همیشه عقیده داشتم که عشق و ازدواج برای هر کسی زمان مخصوص به خودش رو داره! یعنی وقتی دیگران براساس سن در مورد این مسایل حرف می زدند، من نظرم این بود که سن ملاک نیست. آدم باید به بلوغ احساسی, عاطفی و عقلی رسیده باشه که این بلوغ به سن ربطی نداره. یعنی زمانی که آدم به این واقعیت برسه که عشق رو بخواد و بهش احساس نیاز داشته باشه و خیلی عوامل دیگه اونوقته که زمان مناسب رسیده!

این مسئله رو من در مورد دیگران دیده بودم و برام ثابت شده بود! در مورد خودم اما هیچ وقت تا حالا این احساس رو عمیقا تجربه نکرده بودم. اما احساسی که من تووی مراسم عروسی سالی و بعد نامزدی داداچم تجربه کردم اولین بار و خیلی پررنگ بود!

7. یک وقتایی به هر کاری دست می زنی تووش گیر می افته یا همه چی گره می خوره و یک وقتایی هم همه چی با هم اتفاق میفته که می مونی چه تصمیمی بگیری یا چه کاری رو دنبال کنی؟!

من تا امسال نمی خواستم ادامه تحصیل بدم یعنی با اینکه از درس خوندن لذت می برم اما این لذت هدفی نبود که منو به حرکت دربیاره. اما پست سازمانی جدیدم و اینکه میخوام برای این پست بهترین و مناسبترین باشم باعث شده که با انگیزه شدیدی برای درس خوندن اقدام کنم.

از طرفی همینطوری شانسی پروفایل مهاجرت پر کردم (چیزی که بارها پر کردم اما نتیجه ای نداشت) ولی این بار دیروز بهم زنگ زدن که شرایط مهاجرت رو دارم و می تونم برم!

بعد بین همه چیز خیلی وقته که تصمیم گرفتم ماشین بخرم و نمی شد و حالا همه چی تقریبا آماده شده یک وام با شرایط خوب، پس انداز خودم و کمک مالی بابا، به احتمال زیاد تا آخر ماه ماشین رو بخرم! اما از طرفی اگه تصمیم بگیرم برم این پول باید به عنوان سرمایه باشه!

اگه بخوام برم به جای ارشد با لیسانس بهتر کار پیدا می کنم و از طرفی باید زبانم رو تقویت کنم!

از همه این حرفها گذشته حالا شغلی دارم که هم از لحاظ مالی خیلی خوبه و هم از لحاظ سمت سازمانی!

تازه شرایطی هم هست که باعث میشه در عین اینکه زیاد جدی نیست باز هم تردید کنم.

یعنی الان کلا از وفور نعمت نمی دونم چیکار کنم!؟ ناشکری نمی کنم اما تصمیم گیری خیلی برام سخت شده.

8. اتفاقات این دو ماهه باعث شده که تردید داشته باشم که این ماه رو برم کلاسهای مرکز یا نه؟! از طرفی هم به دوستی قول دادم که ارتباطم رو با خاله و مرکز قطع نکنم! دلم هم خیلی برای خاله تنگ شده یعنی تووی همین دو هفته که نرفتم واقعا دلم میخواد برم دیدنش و بغلش کنم! از طرفی جو کلاس رو دیگه دوست ندارم به دلایلی! اونوقت خانم دکتر هم شرایطش طوری شده که فقط شنبه می تونه بیاد کلاس و من می تونم کلاسم رو عوض کنم!

حالا من موندم و این همه راه و باید انتخاب کنم؟ یعنی بهانه ای ندارم و همه چی دیگه بستگی به خودم داره که میخوام چیکار کنم؟ یکی به من کمک کنه؟ من باید چه تصمیمی بگیرم؟!

9. امروز اصلا ترافیک نبود و اتوبوس هم خلوت! دوباره اول مهر شد و مشکل ترافیک و کمبود اتوبوس و له شدن تووی اتوبوس و مترو! من تابستون هفت که می اومدم بیرون از خونه اولین اتوبوس رو به راحتی سوار می شدم و بعد هم زودتر از 8 می رسیدم شرکت. اما این هفته فقط امروز مثل همیشه بود و باقی روزها تاخیر داشتم اون هم تاخیر بیشتر از 15 دقیقه!

خدایا یک کم احساس مسئولیت، یک کم توانایی برنامه ریزی و یک کم استراتژی حل بحران رو به مدیران ما بیاموز. یا مدیران واقعا مدیر به ما بده که حداقل از دوره های گذشته استفاده کنند و با استفاده از دانش مدیریت! برنامه ریزی!! و با داشتن حس مسئولیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (یعنی میشه؟!!!! واقعااااااااااااااااااااااااا؟) در جهت رفع مشکل و انجام کار و مسئولیتشون اقدام کنن! آمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین!

10. راستی روز دختر هم مبارک!


Weblog Themes By Pichak

لینک های مفید

درباره وبلاگ


هنوز هم نظرم اینه که میشه خدا رو حس کرد اما از اونجاییکه بیشتر مطالب وبلاگم روزانه نویسی شده عنوان وبلاگ تغییر داده شد.

مرا با باد نسبتی است که نمی دانم!

از باران هراسم نیست، می وزم همراه باران تا با هم آوازی سر دهیم درخور باران و باد، در خور آسمان و درخور رهایی، رهایی از من، رهایی از قالب ها و رهایی از هر چه تعلق است ...

فعلا تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ ماندگاریم تا بعد خدا چه خواهد و البته اینجانب بنده خدا :))